Wednesday, July 22, 2009
سرم درد میکنه . دستهام و میگیرم و دور سرم یاد بابام میوفتم که پرده ها رو میکشید یک چیزی میکشید روی سرش و تا شب بیرون نمیومد. سرم درد میکنه . معده ام بهم میپیچه یک مرغ بد صدایی هم سر درخت هی میخونه یاد شهرزاد میوفتم که میگفت بابا یک سری از این مرغها خونشون حلاله . با خودم میگم که تحمل کن رد میشه . باز یاد بابام میوفتم روی رو تختی گلبهی با سایه پرده های قرمز. مرغه هنوز داره هوار میکشه . ولی رد نمیشه یک ساعت بعد میرم زیر دوش آب سرد هنوز درد میکنه ولی مرغه خوابش برده انگار. خیس میام بیرون یک دست لباس خواب ٫ یکدونه شلوار کوتاه یکدونه تی شرت مسواک یک جفت جوراب . هی هم بلند با خودم حرف میزنم که چیزی جا نزارم . کوله به پشت و کیف به دست و کامپیتور تو مشت رفتم که بریم یک دوروزی دور از همه .